خلقياتي كه بايد براي شكل‌دهي هويت انساني كودكان‌مان به آن‌ها بياموزيم.
برگرفته از بيانات حضرت آيت‌الله خامنه‌اي در ديدار معلمان و اساتيد خراسان شمالي؛ 1391/7/20

دسته ها :
شنبه سی یکم 1 1392

شما فكر مي كنيد بيماران قلبي يا بچه هاي زير ۱۴ سال مي توانند متني به اين بلندي را بخوانند؟ولي شما كه خدا را شكر سالميد و سن تان هم به سن قانوني رسيده محبت كنيد متن را كامل بخوانيد. هر چه باشد ما براي نوشتن اين طومار سه ساعت تمام وقت گذاشته ايم. فقط براي نوشتن. بماند كه براي لينك گذاري و ويرايش هم چه قدر زمان صرف نموده ايم.

مگر نه اين كه وقتي ما كسي را دوست داريم دل مان مي خواهد هميشه او را خوشحال ببينيم؟. پس بياييد همه با هم كاري كنيم بچه ها خوشحال باشند. كار سختي نيست. قرار است همه با هم كاري كنيم كه در مجالس روضه به بچه ها خوش بگذرد. ايرادي كه ندارد؟. اگر بچه داشته باشيد قطعا مي دانيد كه مجلس روضه رفتن با بچه ها چه قدر سخت است. هم مادر و هم ديگران مدام در تلاشند بچه ها يك جا بنشينند و حواس مستمعين را پرت نكنند و باقي ماجراها...

شرح حال بچه دوستي مشروط اينجانب!:

 

من از آن دست آدم هايي نبودم كه عاشق بچه ها باشم. هيچ وقت. زماني كه مجرد بودم بچه ها هيچ كجاي زندگي من نبودند. وقتي ازدواج كردم تا زماني كه تصميم به بچه دار شدن نگرفته بوديم بچه ها هيچ تاثيري روي من نمي گذاشتند. وقتي يوسف به دنيا آمد من فقط نوزادها را دوست داشتم. وقتي يوسف شش ماهه شد٬ شش ماهه ها را. وقتي دو ساله شد من ديگر نوزادها و شش ماهه ها را دوست نداشتم. فقط دو ساله ها را دوست داشتم. وقتي يوسف پنج ساله شد و محمدحسام به دنيا آمد من پنج ساله ها و نوزادها را دوست داشتم!. به همين ترتيب تا زماني كه محمد حسام سه و نيم ساله شد و يوسف كلاس سومي.

محمد حسام را بردم مهدكودك كه به خيال خودم چند ساعتي را در خانه تنها باشم و محمد حسام هم در مهد خوش بگذراند. محمد حسام مهد را نپذيرفت. صبح ها با هم مي رفتيم كنار رودخانه. توي مسير درباره ي آدم ها٬ ماشين ها٬ درخت ها٬ سنگ ها٬ آسمان٬ زمين و هر چيزي كه به چشم مان مي خورد صحبت مي كرديم. پنج شنبه ها هم يوسف با ما مي آمد و سه نفري مي رفتيم لب كارون و سنگ پرت مي كرديم توي رودخانه و مي رفتيم روي اعصاب ماهيگيرهاي تفنّني ماهيگيري كُن!.

مي دانستم كه نرگس(دختر دايي ام) توي يكي از مهدكودك ها مربي ست. سابقه ي علاقه مندي اش به كار با بچه ها را هم از جلسه ي خودجوش خانوادگي مثبت انديشان كه با محوريت دين و روان شناسي راه انداخته بوديم داشتم. آن جا براي بچه ها برگه هاي رنگ آميزي پرينت مي كرد و يك عالمه بچه را با مدادرنگي و كاغذ و قيچي و يكي دو تا مربي نوجوان كه از بچه هاي اعضاي جلسه بودند٬ سر كار مي گذاشت!. مامان ها هم با خيال راحت مي نشستند به بحث و گفتگو. همه ي مامان ها غير از مامان محمد حسام!. چون اين شازده مثل چسب به من چسبيده بود و به قول مامان جانم بند نافش را هنوز نبريده بودند. هنوز هم همين طور است البته. فكر كردم حسام را ببرم مهدكودكي كه نرگس آن جا كار مي كند. چون هم كار فوق العاده متفاوت نرگس با بچه ها به نسبت ساير مربي ها را ديده بودم٬ هم مي دانستم هر چيزي به خورد بچه ها نمي دهد و از دين و روان شناسي كودك مطلع است٬ هم اين كه حسام نرگس را مي شناخت و اين احتمال وجود داشت كه او را به عنوان مربي بپذيرد. وقتي با محل كار نرگس تماس گرفتم خانمي كه پشت خط بود گفت چون مهدكودك متعلق به شركت بووووووووووووووق مي باشد ما غير از بچه هاي كاركنان شركت، نمي توانيم بچه ي ديگري را ثبت‌نام كنيم و اين چنين تير آخرمان هم به سنگ خورد. از طرفي چون اصرار خاصي روي مهد بردن حسام نداشتم با خيال راحت به ادامه ي گردش هاي علمي مان پرداختيم. حتي بقيه ي خانم هاي فاميل را هم دعوت كرديم با ما بيايند خوش گذراني.

مدتي به همين منوال گذشت تا اين كه نرگس به من پيشنهاد كرد حالا كه اين همه وقت براي حسام مي گذارم و حوصله ي بيرون بردنش را دارم در يك دوره مربي گري كه تا يكي دو ماه بعد قرار بود برگزار شود شركت كنم. چون به اين شكل راه نفوذ در مهدكودك را پيدا مي كردم و ضمن بودن محمدحسام در كنار مادر مي توانستم تزهايي را كه در همان يك هفته ي حضورم در مهد براي عادت كردن محمد حسام به فضاي آن جا٬ خدمت مدير ارائه كرده بودم تا حدودي عملي كنم.

اين طور شد كه دوره ي مربي گري را گذراندم و ....

اين كسي كه اين مطلب را مي نويسد فقط و فقط پنج ماه سابقه ي مربي گري دارد و البته يك پيشينه ي حدودا يك ساله در ارتباط با مربي گري و كار با بچه ها كه نتيجه ي شركت مداوم در جلسات "انتقال تجربه" با مديريت نرگس سادات نوري است. اين جلسات با هدف تبادل نظر و انتقال تجربه هاي آموزشي بين مربيان قرآن مهدكودك هاي اهواز تشكيل مي شود.

و اما اتفاقي كه جرقه ي آغازش ماه رمضان امسال زده شد اين بود كه شب احياي خانه ي پدرشوهر بنده نرگس يك بساط مختصر از وسايل مورد نياز براي كار با بچه ها توي كيفش گذاشته بود و خيلي زيرپوستي بچه ها را دور خودش جمع مي كرد. وقتي مجلس تمام شد همه با تعجب مي گفتند چرا امسال هيچ خبري از بچه ها نبود؟. چه قدر مجلس آرام بود!. چرا بچه ها از پله ها بالا و پايين نمي رفتند!.

كم كم همه با خبر شدند معجره در اتاق دم دري به وقوع پيوسته بوده. آن شب آن قدر به بچه ها خوش گذشته بود كه از نرگس سراغ احياي بعدي را گرفته بودند. و اين قصه ادامه داشت تا محرم امسال. بچه ها براي رفتن به روضه لحظه شماري مي كردند. يك نفر با يك كيف جادويي مي آمد روضه. كيفي كه از هر زيپش يك چيز هيجان انگيز بيرون مي آمد. مدادرنگي. برگه هاي رنگ آميزي، قيچي، چسب، نوارهاي روكش دار زري، دكمه هاي جور واجور، صفحه دوخت هاي رنگارنگ، ...

روز عاشورا بود. وسايل نرگس پيش من بود. قرار بود بيايد خانه ي خالو علاء سر بچه ها را گرم كند. نرگس نيامد. عمو طاهر٬ بابابزرگ نرگس شب قبل فوت كرده بود. محمدحسام گفت مامان اينا چيه؟!. كاغذ و مدادرنگي در آوردم و دادم دستش كه مشغول باشد. ريحانه هم آمد كنارمان. بعد اطهر. بعد چند تا بچه ي ديگر. گفتم بچه ها برويم توي آن يكي اتاق. اين جا نمي شود. توي راه نشسته ايم.

آن روز فقط و فقط براي اين با بچه ها مشغول شدم كه نرگس نيامده بود و وسايلش پيش من بود.

چند شب بعد روضه ي خانه ي عمو هادي:
 

به حديث گفتم بيا پيشم. از توي كيفم دو تا پانچ طح دار در آوردم و يك تكه كاغذ كادو. حديث مشغول پانچ كردن سيب و ستاره شد. بقيه ي بچه ها هم آمدند. جا كم بود. توي آشپزخانه نشسته بوديم. بچه‌ها هيچ اعتراضي به جاي كم و له و لورده شدن زير دست و پاي بزرگ ترها نداشتند. من دلم مي خواست سخنراني حَجا(۱)ابوالحسن را گوش كنم. نمي خواستم بروم توي يك اتاق ديگر. قبل تر هم به نرگس گفته بودم من نمي توانم آن قدر فداكار باشم كه بروم توي يك اتاق بنشينم و با بچه ها كار كنم. مي خواهم روضه و سخنراني را هم بشنوم. دور و برم پر از بچه بود. وسايلم خيلي كم بود. در واقع فقط براي سرگرم كردن محمد حسام توي كيفم گذاشته بودم شان. آن شب تصميم گرفتم به محتويات كيفم چيزهاي بيشتري اضافه كنم، تا ديگر مجبور نباشم دفتر يادداشتم را ورق ورق كنم و هي توي كيفم دنبال خودكار اضافه بگردم و براي بريدن كاغذ از قيچي فنري جعبه ابزار كيفي ام استفاده كنم كه چشم بچه ها دربيايد از تعجب كه اين ديگر چه جور موجودي است؟!.
 

آن شب از روضه كه برگشتيم تا صبح توي جاي خودم وول خوردم. هي فكر كردم چه چيزهايي بايد همراهم داشته باشم. چه چيزهايي مي تواند بچه هاي با رده هاي سني مختلف را سرگرم كند؟. چه نقاشي هايي پسرانه و چه نقاشي هايي دخترانه هستند؟. مدادرنگي هاي محمدحسام كفاف بچه ها را مي دهد؟. چوب بستني هايي كه از روزهاي مربي گري جمع كرده بودم براي اين كار كافي هستند؟. چسب ماتيكي هايم خشك نشده اند؟. تند تند وسيله جمع مي كردم. كيف هاي زيپ دار كوچك و متوسط. جعبه عينك خالي. قوطي هاي در دار. قيچي هاي كوچولو. نوارهاي روكش دار زري. ني هاي يك بار مصرف. مدادترش. پاك كن نداشتم. محمد حسام هم اجازه نمي داد پاك كنش را بگذارم روي وسايل مهدكودك سيّارم. من هم اصرار نكردم. نمي خواستم از همين اول كار يك دشمن درجه يك خانگي براي خودم درست كنم!. قرار نبود محمد حسام حس مالكيت ش را از دست بدهد.

روضه ي خانه ي حَجا جمال شروع شده بود. ما دو شب نرفته بوديم. شب سوم كه رفتيم خيلي دير رسيديم. فرصت براي پهن كردن بساط نبود. بچه ها مدام از پله ها بالا و پايين مي رفتند. سر و صدا مي كردند و صداي جيغ و دادشان به هوا بود. آبجي فاطمه با صداي بلند از بچه ها مي خواست ساكت باشند!. هر چه مي گفت «بچه ها خيلي صدا مياد ها!» فايده نداشت. كمتر از يك دقيقه سكوت مي كردند و دوباره ...

آن شب فقط توانستم با هاجر هماهنگ كنم كه اگر مي توانند جايي براي ما در نظر بگيرند من فردا شب براي سرگرم كردن بچه ها با خودم وسيله مي آورم. هاجر استقبال كرد و گفت تلاشش را خواهد كرد. شب چهارم كمي دير رسيدم. بچه ها منتظرم بودند. بساط مان را پهن كرديم توي اتاق محمد حسين. روي برگه هاي رنگ آميزي بچه ها اسم و فاميل شان و تاريخ را به ماه هاي شمسي و قمري مي نوشتم. پشت بعضي از نقاشي ها چوب بستني مي چسباندم. براي بعضي ها انگشتر درست مي كردم. براي بعضي ها مدادهاي شان را مي تراشيدم. و براي آن هايي كه پاك كن مي خواستند لب و لوچه ام را كج مي كردم كه پاك كن نداريم. به نرگس گفتم چون اين جا خانه ي آقابزرگ شماست برو براي بچه ها پاك كن بياور. آن شب متوجه شدم پاك كن هم از وسايل غير قابل حذف است. و آن شب متوجه شدم بچه ها به زير دستي نياز دارند و هميشه دوازده پَك سي دي «خانم هميز»ي كه ليلا سفارش داده بود برايش ببرم همراهم نيستند كه به عنوان زير دستي بدهم به بچه ها و بعد يكي شان هم گم بشود! و چند روز بعد توي روضه ي خانه ي دايي سيد، آبجي فاطمه سي دي گمشده را برايم بياورد. بنابراين روز بعد نشستم و شانزده عدد زير دستي را با كادو كردن تعدادي مقواي زخيم و بعد كشيدن چسب پنج سانتي شفاف روي آن ها و دچار شدن به يك كمر درد شديد!٬ تهيه كردم.
 



بچه ها از شب چهارم٬ قول شب پنجم را از من گرفتند. گفتم ان شاالله مي آيم. شب پنجم شب آخر بود. جمعيت آن قدر زياد بود كه من و بچه ها مجبور شديم بساط مان را توي بالكن پهن كنيم. كمي دير رسيدم. بچه ها توي بالكن منتظرم بودند. مشغول رنگ آميزي و كاردستي درست كردن بوديم كه آمنه آمد اجازه بگيرد براي آمدن خانم ها به بالكن. گفت جا كم است و اگر مي شود خانم هايي كه جاي نشستن ندارند بيايند توي بالكن. گفتم ايرادي ندارد فقط به هر كس مي خواهد بيايد بگو اين جا مخصوص بچه هاست. اگر مي توانند هيس هيس نكنند مشكلي نيست!. هر كس شرط را پذيرفت بيايد.

هيچ كس هيس هيس نكرد. همه از كار ما استقبال كردند. همه تشكر كردند. همه ذوق زده شده بودند. و به اين شكل مهدكودك سيار ما به روضه هاي ديگري هم دعوت شد. البته ما خبر نداشتيم كه خانم آل هاشم كه آن شب ما را براي روضه دعوت كرد و ما عذرخواهي كرديم كه نمي توانيم دعوتش را قبول كنيم(چون روضه هاي شبانه را بدون همسر نمي رويم)خانمِ دوست همسرمان است و آقاي آل هاشم هم٬ هم زمان همسرمان را براي روضه دعوت كرده است. پس ما دوباره كوله بارمان را بستيم و آن جا هم در خدمت بچه ها بوديم و روضه ي خانه ي دايي سيد هم به همين منوال و روضه هاي بعدي هم ان شاالله به همين صورت...

و اما بعد:

حال كار ما به جايي رسيده كه غير از بچه هاي كلاس چهارمي و بچه هاي چهار سال و نيمه به همه ي بچه ها در هر مقطع سني كه باشند عشـــــــــــــق مي ورزيم. چيزي كه در هيچ برهه اي از زندگي مان تجربه اش نكرده بوديم. حال مان آن قدر خراب شده است كه حتي توي تاكسي هم دل مان مي خواهد يك برگه رنگ آميزي و چند تا مدادرنگي بدهيم دست بچه ي كنار دستي مان!.

باور مي كنيد اين ها همه٬ مقدمه بود؟. اصل موضوع اين است كه مي خواهم شما را دعوت كنم به داشتن يكي از اين مهدكودك ها. براي شروع به وسايل زيادي نياز نداريد. فقط بايد لزوم انجام اين كار را حس كرده باشيد و يا اگر حس نكرده ايد لزوم انجامش را در خودتان به وجود بياوريد. لزوم جذاب كردن مجالس مذهبي براي بچه ها. لزوم شاد كردن بچه ها. مگر نه اين كه پيامبرِ بچه دوستِ ما! فرمود: به بهشت وارد نمي شود مگر كسي كه دل كودكي را شاد كند. و فرمود:

«إنّ في الجَنَّةِ دارا يقالُ لَها دارُ الفَرَحِ لا يَدخُلُها إلاّ مَن فَرَّحَ الصِّبيانَ.»(كنز العمّال، ح 6ظ ظ 9)

«همانا در بهشت سرايى ست به نام «سراي شادي» كه تنها كسانى به آن در آيند كه كودكان را شاد كنند.»

وسايل مورد نياز اوليه: كاغذ. مدادرنگي. پاك كن و مدادتراش. قيچي. چسب نواري. چسب ماتيكي. چند عدد ني پلاستيكي يا چوب بستني.

اگر پرينتر نداريد و نمي توانيد طرح هاي مخصوص رنگ آميزي را براي بچه ها تهيه كنيد و يا اگر به هر دليلي مايليد بچه ها خودشان نقاشي بكشند مي توانيد با ماژيك يا مداد رنگي دور كاغذهاي سفيد يك كادر ساده با طرح زيگزاگ يا مارپيچ يا هر طرح ديگري كه سريع باشد و وقت شما را نگيرد٬ بيندازيد. حاشيه زدن هاي توي دفتر پرورشي دوران مدرسه را كه يادتان هست؟. مي توانيد دور بعضي از نقاشي ها را قيچي كنيد و آن ها را با چسب به ني يا چوب بستني بچسبانيد. مي توانيد خيلي كارهاي ابتكاري با همين وسايل اندك بكنيد.

تهيه ي وسايل:

كاري كه من براي تهيه ي بعضي وسايل مورد نيازم انجام دادم اين بود. شروع كردم به فرستادن فراخوان هاي پيامكي براي بچه دارهاي فاميل. مثلا يك متن مي نوشتم با اين مضمون: «سلام. هر وقت بستني خورديد٬ چوب بستني تان را نيندازيد. بدهيدش به ما!». يا اين كه «مدادرنگي هاي كوچك شده و بلا استفاده ي شما را خواستاريم!». اين دست پيامك ها براي وقتي بود كه مربي بودم و وسايل را براي مهد مي خواستم. مهدي كه نرگس مديرش بود و من مربي اش. يك مهد قرآن فسقلي با چند تا بچه و مادرهاي شان. مادرها و نرگس توي هال مي نشستند و گپ روان شناسي و تربيت فرزند و هنر بافتني و آشپزي مي زدند و من و بچه ها توي تنها اتاق خانه ي وقفي اي كه براي جلسات مذهبي در نظر گرفته شده بود و براي كلاس قرآن بچه ها در اختيارمان قرار داده بودند مي نشستيم و شعر و حديث و قرآن مي خوانديم و كاردستي درست مي كرديم و نمايش اجرا مي كرديم و ...

نشستم با خودم فكر كردم من شماره موبايل همه ي خانم هاي فاميل و دوست و آشنا را ندارم. اين تعداد افرادي هم كه توي ليست دفتر تلفن گوشي من هستند محدود هستند. مگر چه قدر مي توانم آن ها را سركيسه كنم؟!. از طرفي براي هر كدام از وسايلي كه مورد نيازم بود بايد مي نشستم يكي يكي اسم هاي شان را از ليستم انتخاب مي كردم و اس ام اس ها را مي فرستادم٬ كه كاري بسي وقت گير و آزار دهنده بود. پس راه بهتري پيدا كردم. صفحه ي ورد لپ تاپم را باز كردم و يك متن درخواست وسايل دور ريختني تنظيم كردم!.
 

حالا هر جا مي روم اين برگه ها را با خودم مي برم و هر آدم باحال و اهل دلي كه ديدم يكي از اين ها را مي دهم دستش تا به خيّرين امدادرسان به «مهد لا مكانِ» ما بپيوندد.

از بركت قرآن و ائمه و به لطف همين خيّرين كه تعدادشان كم هم نيست٬ ما توي مهد سيّارمان خيلي چيزها داريم. چيزهايي مثل؛ صفحه هاي دوخت كه با سوراخ كردن درهاي ظرف ماست به راحتي قابل تهيه هستند٬براي بچه هاي زير دبستان يا سيم گلسازي و مهره هاي رنگي براي كاردستي دختران دبستاني!...
 
 

اگر دست به انجام چنين كاري زديد حتما مرا هم با خبر كنيد. بهترين زمان براي شروع٬ همين امروز است. اولين روضه اي كه رفتيد٬ به اولين بچه اي كه ديديد لبخند بزنيد و با اشاره ي چشم از او بخواهيد پيش شما بيايد و ببيند توي كيف تان چه خبر است. بچه ي دوم را هم با همين شگرد اغفال كنيد و به سمت خود بكشانيد. بچه هاي بعدي خودشان خواهند آمد.

موفق باشيد بچه دزدها!
منبع:zire1saghf 



دسته ها :
چهارشنبه بیست و هشتم 1 1392
X