امروز با مامان رفتيم حرم امام رضا (ع). وقتي از حرم بر مي گشتيم، از كنار مغازه هاي دور حرم رد شديم. من اين مغازه ها را خيلي دوست دارم. چيزهاي جالبي دارند؛ انگشترهاي كوچك، تسبيح هاي رنگي، نخود و كشمش، آب نبات....

مامان رو به روي يك مغازه ي پارچه فروشي ايستاد و چند متر پارچه ي گل دار خريد. روي پارچه ي آبي، گل هاي ريز سفيد بود. از مامان پرسيدم: "مامان مي خواهي چي بدوزي؟"
مامان خنديد و گفت: "يك چيز قشنگ!"

وقتي به خانه رسيديم مامان متر را آورد و اندازه ي من را گرفت. حدس مي زدم كه مي خواهد براي من چيزي بدوزد. آن وقت با آن پارچه ي گل دار نشست پاي چرخ خياطي. ت..ت..تق دوخت و دوخت و دوخت. من همانطور روبه رويش نشستم و نگاهش كردم. وقتي كارش تمام شد پارچه را برداشت و گفت: "حالا بيا جلو و سرت كن."

با خوش حالي پرسيدم: "مال من است؟"
مامان گفت: "بله!براي دختر قشنگم يك چادر گل دار دوختم."

با خوش حالي چادر را از دست مامان گرفتم و روبه روي آينه ي بزرگ ايستادم. چه قدر قشنگ شده بودم؛ مثل درخت آلبالوي خانه ي مان كه فصل بهار شكوفه مي دهد. از مامان پرسيدم: "خدا گفته خانم ها بايد حجاب داشته باشند؟"

مامان جواب داد: "بله دخترم! خدا به پيامبر (ص) گفت كه به زن ها بگويد پيش نامحرم ها بايد حجاب داشته باشند. حضرت زهرا (س) و حضرت زينب (س) هم كه از بهترين زن هاي دنيا هستند، پيش مردان نامحرم حجاب كامل داشتند."

دوباره خودم را توي آينه نگاه كردم. حالا چادر گل دارم را بيش تر دوست داشتم؛ چون حس مي كردم من مثل حضرت زهرا (س) و حضرت زينب (س) دارم حجابم را رعايت مي كنم."


دسته ها :
پنج شنبه دوازدهم 2 1392
X